محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2465

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « خدايت ببخشد » گفت : « ترا نيز » محمد گويد : آخر شب محمد بن ابى بكر ، عايشه را به بصره برد و در خانهء عبد الله بن خلف خزاعى پيش صفيه دختر حارث جاى داد ، وى مادر طلحه پسر عبد الله ابن خلف بود . بگفتهء واقدى جنگ جمل به روز پنجشنبه دهم جمادى الاخر سال سى و يكم بود . كشته شدن زبير بن عوام وليد بن عبد الله به نقل از پدرش گويد : به روز جنگ جمل وقتى كسان طلحه و زبير هزيمت شدند زبير برفت و بر اردوى احنف گذشت و چون احنف بدانست و از كارش خبر يافت گفت : « به خدا اين كناره گيرى نيست . » آنگاه احنف به كسان گفت : « كى از او خبر مىآورد ؟ » عمرو بن جرموز به ياران خود گفت : « من » گويد : به تعقيب وى رفت و چون به دو رسيد زبير در او نگريست ، سخت خشمگين بود و پرسيد : « چه خبر ؟ » عمرو گفت : « مىخواستم از تو بپرسم » غلام زبير كه عطيه نام داشت و همراه وى بود گفت : « اين حمله مىكند . » زبير گفت : « از يك مرد چه مىترسى ؟ » گويد : وقت نماز شد ، ابن جرموز گفت : « نماز كنيم » ابن زبير گفت : « نماز كنيم » پس فرود آمدند ، ابن جرموز پشت سر وى ايستاد و از پشت سر از شكاف زره